ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

شکار لحظه ها

سر تو کلاه بزرگترها کردن... این آقا طوطی اسمش آقا سینا، مال پسرعمو پارسای گل...ابوالفضل کلی باهاش بازی کرد... تو فرودگاه تمام فکر و ذکرت پیش پله برقی بود... خونه ی دایی حسن... پا در صندل بزرگترها کردن... اون خوشگله کیه تو آینه ؟   ...
1 بهمن 1391

پیازچه

نتونستم حتی یکی از این عکسها رو حذف کنم... تقدیم با عشق به پسمله 17 ماهه و نیمه ام... ...
29 دی 1391

شهربازی

خوش به حالته دیگه، چرخ فلک و تاب و رنجر و سفینه همه تو خونه... بغل دایی علی در حال بازی در شهربازیه خانگی... ...
29 دی 1391

خاله

امروز صبح ساعتهای شش و نیم داشتی خواب خاله میدیدی، تو خواب گفتی خاله، بعد لبخندی زدی... خاله مریم می خواست بره امتحان بده خواهش کرد که قبل از امتحانش دوپینگ ابوالفضل بشه واسه همین باز ما اومدیم اینجا... و اما امروز برای بار اول خاله منا حمومت کرد...خیلی بهتون کیف داد و چسبید...حمام عافیت... ابوالفضل رو صندلیه ماساژ مامان جون ابوالفضل و کلاه با خلاقیت خودش ابوالفضل تو سویی شرت خاله مریم ابوالفضل در حال غذا خوردن مستقل ابوالفضل از حموم در اومده لپ گلی(اولین حمام با خاله منا) ...
28 دی 1391

ابوالفضل و بابا

نمی دونم از کجا متوجه میشی بابا پشت در خونست،به محض در آوردن کلیدش عکس العمل نشون میدی، میدوی سمت در و بابا و بابا می گی، منم هر بار فکر می کنم اشتباه کردی و دلم برات می سوزه، وقتی در باز می شه و محسن میاد داخل می فهمم که باید دلم برای خودم بسوزه که اشتباه فکر می کردم، بعد خرید بابا رو از دستش می گیری و تحویل من میدی، عشق اینی که از بابا یه چیزی بگیری حتی اگه مربوط به خودت هم نباشه... بابا رو که می بینی دلت فقط حموم میخواد و آب بازی با بابا، سرما زیاد اجازه نمیده که هر روز بری دوش بگیری ولی با اصرارهای فراوونت هی تقریبا هفته ای سه بار و میری حموم... جمعه برای بار اول با بابامحسن تنها رفتین خونه ی مامان جون، چون مامانی کار داشت... ...
23 دی 1391

ابوالفضل و مامان

آب بده، آب، آببببببببب، آب بدههههههههههههه، تقریبا روزی حداقل 50بار این کلمه و این جمله ی دو کلمه ای رو تکرار می کنی... دایی علی می گه اگه اسمت ابوالفضل هم نبود اینقدر آب آب می کردی... معانیه مختلف دا، این کلمه که در حالات مختلف و متفاوت بیان میشه، باید ترجمه کنی مامان... از پله برقی می ترسیدی، ولی اینبار که رفته بودیم فرودگاه استقبال مادرجون، چه خوب با این تکنولوژی ارتباط برقرار کردی... می شه گفت تقریبا از دیوار راست هم بالا میری، قربون پیاده روی های روزانه ات بشم من... میگم ابوالفضل مامان بیا ازت عکس بندازم، بریم، می گی بریم، میگم دوست داری عکس بندازی می گی آره...تازه ژست هم می گیری... خاله ها بهت بازیه چام ...
23 دی 1391

یه حبه قند

مامان جون با اینکه حال نداشت، با ذوق زیاد، پشت دوربین، آموزش ژست گیری داشت به پسری...مرسی مامان جون البته این عکس قبل از اومدن مامان جون   ...
19 دی 1391